سلام، سلام!!!
اینم از خونه جدیدِ ما!!!
خوش آمدین!!!
مشکلم با عکس گذاشتن حل شد، قبلا با اینترنت اکسپلورر کار می کردم، الان با فایرفاکس باز کردم درست شد!!!
سلام، سلام!!!
اینم از خونه جدیدِ ما!!!
خوش آمدین!!!
مشکلم با عکس گذاشتن حل شد، قبلا با اینترنت اکسپلورر کار می کردم، الان با فایرفاکس باز کردم درست شد!!!
و اما تاکسی ها!!!
چی بگم که هر چی بگم کم گفتم!!!
اول خوبی ها:
یه خوبی بیشتر نداشتن!!! اونم رنگ ماشین هاشون بود! خیلی خوش رنگ بودن!!! مثل ِ ماشین های باربی بودن!!! مخصوصا صورتی هاشون! تاکسی هاشون ماشین باکلاس های ما رو می ارزید خداییش!!
ولی از اونجایی که ضایع بید از تاکسی هم عکس بگیرم ، می گفتن این چقد ندید بدیده!! دیگه عکس نگرفتم…
و اما بدی ها!!!
1. فکر کنم سطح IQ راننده تاکسی هاشون زیر 70 بود!!!!!
کارت هتل رو که حتی نقشه ی راه هایی که به هتل می رسید رو هم داشت و راه های منتهی به هتل رو با مشکی پررنگ کرده بود، تازه به زبون تایلندی هم آدرس رو نوشته بود، نشون می دادیم، بعد آخرش می گفتن که ما راه رو بلد نیستیم!!!!
تازه اگه فقط اسم هتل رو بهشون می گفتی ،فقط اینجوری
!!!! نگات می کردن!!!!
2. اگه احیانا یه تاکسی پیدا می شد که آدرس رو بلد بود، بعد از حدود 3 ساعت به هتل می رسیدی!!! چون مثلا تاکسی متر داشتن خیر سرشون ! (آخه بیشترشون تاکسی مترشون رو روشن نمی کردن و وقتی می رسیدی هرچقد عشقشون می کشید پول می گرفتن!!!) می بردنت اول تمام شهر رو بهت نشون می دادن ، بعدش از یه راهی که 2 ثانیه یه دور یه چراغ قرمز جلوی روت سبز می شد، می بردنت هتل!!!! خواهرم مسئول تاکسی گیری بود!!
(یه تاکسی داره نزدیک میشه و خواهر جان اونو نگه می داره!)
خواهر جان: Do you have taxi meter? (هر چی بهش می گفتم این سوال غلطِ نپرس، هی گوش نمی داد!!!)
تاکسی: yes
خ.ج!!(کارت هتل رو می ده به راننده)(بعد از 3، 4 دقیقه!!): do you know the way?
ت(با حالت کسی که انگار یه چیز مهم کشفیده!!):
!!!
ماها سوار میشیم!!! (یه راهی که می دونیم فوقش 20 دقیقه تا هتل فاصله داره!!!)
.
.
.
نیم ساعت بعد
…
خ.ج.: you know the way, right?![]()
ت:
+
!!
.
.
.
.
1 ساعت بعد….
من:
!!!
خ.ج: are you sure you know the way!!!?!!

ت:
!!!
.
.
1 ساعت و نیم بعد
…
خ.ج.: دکی سرحال یه چیزی به این بگو تا یه بلایی سرش نیاوردم!!

من:
!!!
3. خیلی بی ادب بیدن!!!!
بدون شرح!!!
(با عرض پوزش از خانواده هایی که از این جا رد میشن!!)
و اما، وسیله دیگه ای که واسه حمل و نقل توریست ها ازش استفاده می کردن، “توک توک” (tuk tuk) بود، پیشنهاد می کنم اگه جونتون رو دوست دارین سوارش نشین!!!! همه دل و روده تون میاد تو دهنتون!!!! خیلی تکون می خوره!!! تازه شم با این هوای گرم و شرجی اونجا حسابی آب پز می شین!!!
پ.ن : بچه خواهرم هر روز گیر میده می گه باید باهام فوتبال
بازی کنی!! (اگه اشتباها یه گل بهش بزنم،
انقد گریه می کنه و جیغ می کشه! تا کچل بشم!!!!) امروز بهش گفتم دیگه خسته شدم، فوتبال دوست ندارم!! بهم گفت: خوب بیا فوتسال!!!!!![]()
1)خدایاااااااااااااا…… این ترم یه خر که چه عرض کنم! صدتا خر هم بخرم و بزنمشون هم فکر کنم کار ساز نباشه….![]()
![]()
![]()
5.5 واحد فیزیولوژی!!! + ۱ واحد عملی
6 واحد بلوک علوم تشریح!!!!! ( جهت اطلاع اونایی که تو کار و بار ساختمون سازی
نیستن: بلوک علوم تشریح عبارت است از: بافت 2 + آناتومی تنه + جنین)
یعنی یکی از این ها رو 12 اینجوریا بشه نمره م، می رویم در فاز مشروطیت!!!!
بنابراین از هم اکنون به دعای سبزتان نیازمندیم!!! دعا کنید این دکی سرحال آدم بشه و درس بخونه، و مشروط نشه!!!!
اگه دعا نکین، دکی سرحال min کلاس می شه، افسردگی می گیره میره معتاد میشه
، گوشه خیابون می افته، بعدشم ![]()
….
.
.
.
اون وقت دیگه دکتر سرحال ندارینااااا…
از من گفتن بود! حالا می خواین دعا کنین می خواین نکنین!!! (آیکون بچه پررو!!!!)
+ این روزها همه رفتن تو حال و هوای uni !!! بیشتر دخاتیر!!! (همون جمع مکسر دختر!!) وقت آرایشگاه رزرو نموده اند واسه تغییر استایل در ترم جدید!!!!تا اینگوری !!
و
!!!! به uni بیایند و دل ذکور به دست آرند!!!![]()


البته ذکور هم بیکار ننشته اند!!! واسه اجبار واحد که رفته بودم uni ، چند تن از ذکور سال بالایی را دیدیم بسی فشن!!!!
ریش ها نیمچه بزی!!! موها خروسی !!! خلاصه ذکور دانشکده ما دوستدار حیواناتند!!!! آخه همه از دم خرخون می باشند و همه از دم رفته اند تو کار ریش نیمچه بزی!!!!(منظور همان دو قطره ریشی است که در زیر لب پایین باقی می گذارندو ارتفاعش تا بالای چانه هم نمی رسد!!!!)
تنها ما و چند تن از دوستان عزیزم هنوزم با همان قیافه ی زیبای خودمان !!! به دانشگاه می رویم!!!
(خیلی هم خوشتیپیم!!!!دلتون هم بخواد!!!!!)
ببینید چقد جو علمیه!!!!!!![]()
![]()
2) هوراااا !!!! دیدین برگشتم!!؟!!!! ![]()
سلام!!
این بچه خواهرم اصلا اذیت نمی کردااا!!!! اصلا!!!
- برداشت 1:
بچه خواهر:![]()
من: این چی بود خرد به من؟!!![]()
من+بچه خواهرم!!!: ![]()
- برداشت 2:
من:
!!!(روم به دیفال!!)
بچه خواهر: یه دکی دارم خوشکله!!! فرار کرده ز دستم!!! دوریش برایم مشکله!!! کاشکی اونو می بستم!!! (با volume بلند و ریتم دار خوانده شود!!!)
من:![]()
و همچنان ادامه دارد!!!!
-من این همه دیر آپ کردم همش هم تقصیر این بچه خواهر بنده خدام نبودااا!!!!
این چند روزه کلی کار سرم ریخته بود، اولندش که مادرجان یک عدد کتاب نوشته بودن و من همه ش رو تایپیده، صفحــــه آرایی نمـــوده و طــرح روی جلدش را طراحی نمودم!!! همه ش رو هم باید زود انجام می دادم مامانم عجله داشت… بنابراین از صب تا شب پا کامپیوتر بودم داشتم کتاب درست می کردم!!
البته بعدش مامان جان تو پیشگفتار کتابش کلی قربون مان رفت!! انگوری بود که ما دراز گوش گشتیم! و تمام سختی های این کار را فراموش نموده و تازه شم کلی ذوق نمودیم!!!!!![]()
به جز این ها، در حال بافیدن
یک عدد ژاکت برای خودمان می باشیم!!! و می خواهیم تا قبل از شروع دانشگاه تمامش بنماییم!!
این هم عکسش! البته من به جا خاکستری از رنگ قرمز استفاده نمودم!!!
پ ن 1 : فردا ادامه سریال را می نویسم!! قول!!
پ ن 2: خدا این ترم رو به خیر بگذرونه!!
پ ن ۳ : ما هرگونه سفارشات تایپ، طراحی جلد و صفحه آرایی را قبول می نماییم!!! با همون شماره که واسه پیام های بازرگانی دادم تماس بگیرید!!!! نصف قیمت بازار!!!
پ ن ۴: بچه خواهرم علاقه عجیبی به مسابقه “نسیم وصل”! و “شمارش معکوس” (بچه خواهرم بهش می گه شمارش محفوظ!!!)داره!! من هم به دلیل اینکه نقشِ صندلی راحتیش رو دارم و همیشه رو پای من می شینه! اجبارا مستفیض می شم که این مسابقه ها رو ببینم!!!
یه روز تخته وایت بردش رو آورد ، گفت من میشم مجری، تو هم باید شرکت کننده بشی!!! یکی از سوال هاش خیلی باحال بود!!:
- کدام یک از گزینه های زیر آدم خوب هستند؟
1- خوب کاران!!
2- بد کاران!!!
3- هیچ کدام!!!!
به دلیل رفتن شووهر خواهر مذکور به مسافرتی کاری
، خواهر و بچه خواهر عزیزمان، در خانه ما اوتراق !! نموده اند!
این بچه خواهرمان شباهت زیادی به چسب اوهو!!! دارد! به ما چسبیده و ولمان نمی کند!!!
الانم با هزارتا دنگ و فنگ ! دراز گوشش کردیم! تا 2 ثانیه ولمان کند و ما بیاییم اینجا و ابراز وجود!! و زنده بودن بکنیم!!!!
تا اطلاع ثانوی ما به شغل شریفِ بچه داری
مشغول می باشیم!!!![]()
![]()
![]()
برخواهیم گشت!!!! حتما!!!!
با سلامی دوباره!!!! ![]()
قسمت قبل رسیده بودیم به اداره پست بین دنیای زندگان و مردگان! ![]()
خوش به حالِ ارواحِ تایلندی!!! آدم زنده ها یه شیرینی های خوشمزه ای می سوزوندن براشون!!!!
یه شووهرخواهر دارم بسی بامزه!!! خیلی شوخ می باشد!
یه بار یکی از همین تایلندی ها می خواست شیرینی بسوزونه، داشت قبلش ادای احترام می نمود!
تا تعظیم کرده بود و سرش پایین بود، شوهرخواهر اینجانب طی اقدامی دلیرانه!!!! رفت سمتِ تنور تا ببینه توش چی گذاشتن!!!
داشت به شیرینی ها نیگا می کرد و تا دستش رو برد بالا که یکی ور داره،یه نگاه به پشت سرش کرد و دید این تایلندیِ داره بسیار مهربانانه نیگاه می کنه!!!!
تایلندیِ:
،
.
!!!
شووهر خواهرم:
، ![]()
تایلندیِ + شووهر خواهرم( + کمی اغراق!!!):![]()
شووهر خواهرم:
!!!!!
من :
!!!
۶) Rose Garden یا باغ گل های رُز: اینجا که رسیدیم دیگه ظهر شده بود و وقت ناهار! در نتیجه هی هر چی خواستم برم عکس و بگیرم و گل ها رو نگاه کنم
، مامان جانمون نذاشت و گفت بچه بیا ناهارت رو بخور!! عکس کیلو چند؟!!! من نیز ذوقم کور شد و رفتم رستوران بین المللی ای که اونجا بود واسه غذا
… چند دونه عکس بیشتر نگرفتم
:
بقیه در ادامه مطلب…
همیشه دوست داشتم یه باغ خیلی خیلی بزرگ ، پر از درخت های سرسبز وز یبا ، با چمنزار هایی پر از چمن تازه که بلندیشون تا وسطای کمرم میرسه و بوته های پر از گل های رنگارنگ داشته باشم…
همیشه دلم می خواست( و می خواد) تو یه همچین چمنزاری آزادانه ، بر خلاف جهت باد ، با تموم نیرویی که دارم بدوم و خودم رو بسپارم به دست باد، بذارم باد صورتم رو نوازش کنه و با موهام بازی کنه، دوست دارم برم وسط قاصدکها و اون پره های سفید و نرم و نازکشون رو با دست باد به اوج آسمون ها برسونم ، دوست دارم بین اون گل های رنگارنگ بدوم و وقتی میون گل هام پروانه های زیبا ، با نقش و نگارهای مختلفشون دسته دسته به پرواز در بیان و با من بیان به اون دور دورها، هر چه دورتر بهتر… اونقد بریم و بریم تا به یه ساحل برسیم… ساحلی که دریایی با آب زلال و با موجهای آرومی که اصلاً آرامشش رو بهم نمی زنن، با خشکی پیوند می ده… وای چه ساحلی! وقتی دارم می دوم پاهام تو شن های گرم و طلایی رنگش فرو میره و ….
دوست دارم پاهام رو تو ماسه ها فرو کنم و بذارم موج ها تا مچ پام بالا بیاد و خنکی آب رو و فرو رفتن انگشتای پام رو توماسه های خیس ساحل، حس کنم… می خوام بذارم موجهای دریا تموم غم و غصه ها و ناراحتی هام رو با خودش بشوره و ببره…
راستی، به نظر شماها اسم این کارا چیه؟
شما رو نمی دونم! ولی من که اسمش رو می ذارم “زندگی”!!
لحظه لحظه های زندگی با غم و شادی هایش می گذره، عشق با لذت و بی تابیهایش از پشت پلک های خسته زندگی بیدار میشه و سرانجام مرگ از راه می رسه!!! همون مهمون ناخونده همیشگی!
ولی مرگ اونقدها هم بد نیست!!! خیلی هم خوبه!! باور کنید!!! با مرگ شادی ها به پایان می رسه، اندوه و دردها از یاد خواهد رفت اما عشق هرگز فراموش نخواهد شد… آره! مرگ پایان عشق نیست… قلبهایی که با عشق تپیده اند همیشه جاودان خواهند ماند. (داستان عشقولانه نسازید واسم!!! از نظر من عشق مدل های مختلفی داره و نباید تنها به عشق های لیلی و مجنونی محدودش کنیم)
نمی دونم چرا، ولی شنیدن این خبر که قراره بمیرم اصلا ناراحتم نمی کنه! تا حالا چندین بار یه اتفاق هایی افتاده که تا دم مرگ رفتم ولی اون اتفاقا حتی نتونست یه خم کوچولو هم به ابروم بیاره!! همیشه تو اینجور اتفاقا از بس آسون و ساده از مرگ حرف می زنم، حرص بقیه رو در میارم!!!
حالا اگه قرار باشه تا 5 روز دیگه بمیرم، اولندش (avalandesh!!) که خیالتون راحت، نه ناراحت میشم نه افسرده!! اصلا هم زانوی غم بغل نمی گیرم!! فقط یه خورده از اینکه مطمئنم بنده خوبی واسه خدا نبودم، استرسی خواهم شد که اون دنیا چی میشه! دومندش(dovomandesh) عمرا بذارم کسی بفهمه، چون اصلا حوصله مراسم آبغوره گیری و عزاداری پیش از مرگم رو ندارم!!!
و اما برنامه هام:
روز اولش حسابی اتاقم رو تمیز می کنم! آخه در حال حاضر دراز گوش و شتر و هرچی بره توش با بارش گم میشه!!! و خرت و پرت های اضافه م رو هم خودم می ندازم بیرون تا وقتی مُردم ، حفظ آبرو بشه نگن این دختر ِ چقد شلخته س!!! این کار 1 روز ِ تموم وقتم رو می گیره!!!
روز ِ دوم، می رم هر چی طلا دارم و ماشینم رو می فروشم، پولای تو بانکم رو هم در میارم، خیلی بشه، حدودا میشه 12 میلیون، اون وقت 7-8 میلیونش رو می ذارم کنارواسه خرید آرامگاه (همون قبر ِ خودمون!!) و خرج های مراسم ختم… بقیه اش رو هم میرم تحقیق می کنم ببینم کدوم موسسه خیریه واقعا به محتاج ها پول می ده و پول ها رو در جیبِ مبارکِ خودش نمی ذاره، می ریزم به حساب اون ها.
روز سوم، سعی می کنم هر کسی که تا الان از دستم ناراحت شده رو، پیدا کنم و از دلش در بیارم… شاید باورتون نشه، ولی همین الان هرچی فک می کنم، کسی رو یادم نمیاد که ازم ناراحت شده باشه و از دلش در نیاورده باشم… ولی اگه جدا بخوام بمیرم حتما با دقت بیشتری بهش فک می کنم… اگه هم باز کسی رو پیدا نکردم، سعی می کنم که کسایی که خاطرشون واسم عزیز ِ رو یه جورایی شاد کنم…
روز چهارم، یه غذای خوشمزه درست می کنم و با تمام افراد خونواده م می ریم تو یه پارکِ دنج، تا عصری اونجاییم و سعی می کنم که بهشون خیلی خوش بگذره. این روز رو یه جورایی به بچه خواهرم اختصاص می دم، خیلی دوسش دارم و خیلی دوستم داره، تو این روز به خاطر تموم اون وقتایی که ازم می خواست باهاش بازی کنم ولی به خاطر درس هام نتونستم به اندازه کافی باهاش باشم، باهاش بازی می کنم و براش وقت می ذارم و مطمئن می شم که حسابی به قول ِ خودش عشق و صفا کنه!!! دوست دارم یه خاطره خیلی خوب از خاله ش براش باقی بمونه ( اگه عمری باقی بود، مطمئنم وقتی بزرگتر می شد، دوستای خوبی واسه همدیگه می شدیم…)
و بالاخره روز پنجم ؛ صبحش همه دوستام رو (اعم از صمیمی ترین ها،همکلاسی های سابق، همکلاسی های جدیدم تو دانشگاه و دوستان وبلاگی) دعوت می کنم تا دور هم جمع بشیم، دوست دارم برای آخرین بار همشون رو ببینم...
بعدش هم با دوستای قدیمی م یه خورده تو خیابون ها پرسه می زنم…
بعد از ظهر اون روز هم می رم تو همون باغی که اون بالا توصیفش کردم، دوست دارم یه خورده تنها باشم و با خدای خودم اختلاط !!!کنم… یه وصیت نامه هم می نویسم که وقتی مردم، کسی سیاه نپوشه و گریه نکنه واسم، اگه واقعا دوستم دارن و می خوان یه کار مفید انجام بدن، یه فاتحه نثار ِ روح ِ اینجانب کنن یا قرآن بخونن واسم، کافیه! و ازشون می خوام که اگه براشون امکان داشت هر آخر هفته یه یادی از ما هم بکنن… و اگه وقتی مردم ، اعضای بدنم قابل اهدا بود، به افرادی که نیاز دارن ببخشنشون… من که از خودم چیزی ندارم، لااقل چیزایی رو که به لطف خدا دارم رو، به اون افراد ببخشن، شاید این وجود ِ من حداقل بعد از مرگم واسه بقیه یه فایده ای داشته باشه… همین!!!
دوست ندارم وقتی دارم می میرم کسی از عزیزانم پیشم باشه… نمی تونم ناراحتیش رو ببینم، ترجیح می دم توی اون باغ ، خودم باشم و خدای خودم و صدای سمفونی ِ جیرجیرکها و قور قور ِ وزغ ها!!!
پ ن 1: خدا جونم خیلی دوستت دارم، خیلی…
پ ن 2: ببخشید طولانی شد . می دونم گفته بودم ادامه سریالم رو می نویسم ولی اصلا حوصله ش نبود… ادامه ش انشالله فردا
پ ن ۳: حتما اگه حوصله داشتین به لینک ِ داستانک آخر ، اولین لینک در لینکدونیم یه سری بزنید… مرسی
پ ن 4: شما چطور؟ شما اگه بفهمید 5 روز دیگه بیشتر مهلت ندارید، چی کار می کنید؟
1) سوادیــکـــــــــــــــاااااااااا ( بخوانید : suadi-kaAaAaAaaa!!! آخرش را با حالت ناز و ادای خاص خانومانه!! بخوانید!!! البته این ناز و ادای تلفظ این کلمه در سخن گویان مرد بیشتر مشاهده می شد!!! این کلمه به زبان تایلندی یعنی سلام!!! بین “سوادی” و” کا” باید یه مکث کوتاه بشه!!!)
2) اولین روز با یه تور رفتیم معبدِ بودایِ خفته یا sleeping buddha که البته به زبان خودِ تایلندی ها میشه “وات فو”یا Wat pho یا !!!Wat Phra Chetuphon… (حال کردین همه اسماش رو بلتم!!!!!!
)
برای ورود به معبد ،مثل ِ ایران یا مکه و مدینه که وقتی می ریم تو جاهای مذهبی و قاعدتاً مردم برای اون اماکن احترام خاصی قائل هستن، باید کفش هامون رو در می اوردیم…
به محض ورود، مندیبلمان به زمین برخورد کرد!!!
و چشمانمان شد 4 عدد!!!! 
یه مجسمه با رویه تمام طلا از بودا !!! با عرض ۱۵ متر و طول ۴۶ متر اون وسط رویِ یه بالش طلا!! در حالیکه دستِ راستش زیر سرش بود و دست چپش رو بدنش !! دراز کشیده بود و داشت از اون بالا بالاها به ما نیگا می کرد!!!
گوش هایش خیلی باحال می باشند!!!
مدل موهایش نیز فشن است!!!
این هم ازانگشتانِ پایِ بودا:
ببینید با چه دقتی ساخته شده، حتی برای کف انگشتای پاش خطوط اثر انگشت رو هم در نظر گرفته بودن:
این ها به جای صندوق صدقه، دیگچه ی صدقه داشتن!!! یه ردیف طولانی از کاسه که مردم از اولین کاسه شروع می کردن و دونه دونه تو هر کاسه یه سکه می انداختن… این کارشون باعث می شد صدای جیلینگ جیلینگ!! تمومِ فضای سالن رو پر کنه…
این هم یک close-up زیبا از یک دیگچه صدقه!!
خارج از سالنی که مجسمه بودا داخلش بود، یه عالمه مجسمه ها و ساختمون های قشنگ قشنگ داشت!!!
چون تعداد عکسا زیاد شد ، بقیه رو تو ادامه مطلب می ذارم…
زمان : شنبه 15 آگوست ، ساعت 10 شب!!!
مکان: صندلی شماره 47C یکی از هواپیماهای عالی!!!! و خوب!!! و جادارِ کاسپین!!!![]()
لطفا کمربندهای ایمنی خود را بسته نگهداشته و در طول پرواز به علامت های بسته نگه داشتن کمربند ایمنی و نکشیدن سیگار توجه فرمایید!! هرگونه تکان ناگهانی هواپیما در طول پرواز به دلیل شرایط جوی بسیار نرمال است!!! ( خلاصه اگه تکون نخورد باید تعجب کنید!!)
(غُر نوشت!!!: واقعا کار ایرانی ها حرف نداره!!!! انقد به این هواپیمای صاب مرده!!!
ردیف صندلی اضافه کرده بودن که بعضی ردیف ها حتی بالا سرشون دکمه مهماندار و چراغ و کولر وجود نداشت!!! البته فک کنم با توجه به سال صرفه جویی این کار رو کرده بودن تا از سرمایه های ملی به بهترین شکل استفاده کنن!!! )
.
.
.
حدوداً 7 ساعت بعد!!!
( الان به دلیل فاصله زیاد!!!بین صندلی من با صندلی جلویی!!! و خوابانده شدن صندلیِ ردیف جلویی رو صندلی من!!! اینجانب چنان بودم از این کرده(تصمیم رفتن به تایلند!) پشیمان کُمپرس(komperes!)!!! البته با عرض ارادت زیاد به حافظ جان! خلاصه حسابی دکی سرحالتون لِهیده شده بود و داغان!!!

)
مهماندار: هم اکنون در فرودگاه بانکوک به زمین خواهیم نشست! دمای هوا 31 درجه سانتی گراد می باشد !! لطفا تا توقف کامل هواپیما صندلی خود را ترک نکنید!!! (این مسافران ارجمند چون زیادی انگلیسی تمرین کرده بودن دیگه فارسی متوجه نمی شدن انگار! آخه مهماندار هنوز “ت” ترک نکنیدو نگفته بود که همه مثه فرفره از رو صندلیاشون پریدن وسط راهرو هواپیما تا بارشون رو در بیارن!!!
)
و این گونه بید که ما وارد بانکوک شدیم!!!
این داستان ادامه دارد!!!!
پ ن 1: به دلیل این که این
بلاگفا !!! هنوز قات دارد، نتوانستیم همه عکس ها را با هم بگذاریم و تصمیم گرفتیم خاطراتمان را همانند سریالهای ایرانی با استفاده از یک شلنگ آب!!! به چندین قسمت تقسیم نماییم و هر روز درباره یک موضوع آپ کنیم!!![]()
قسمت بعدی: معابد و جاذبه های جهانگردی در تایلند!![]()
![]()
پ ن 2: برای پیام های بازرگانی خود با شماره 09********09!!! تماس بگیرید!!!!
پ ن ۳: ما اصلا هیچ گونه قصد بدی نداشتیم که این پست را انقدر زود تمامیدیم!!!
ااِااِااِ اینجوری چپ چپ به ما ننگرید قلبمان ضعیف است!!!!
باور کنید راست گفتیدیم!!!!! فقط واسه خاطر خودتون بود، گفتیم شاید حوصله آپ بلند بالا خواندن را نداشته باشید!!!
مثلا همین آقای پزشک بارونی خودمان از بلندی ِ آپ ها بسی بدش می آید!!! باور نمی کنید برید از خودش بپرسید!!!! ببینید ما چقد به فکر شما می باشیم!!!!
البته اگه هم خواستین همش رو یه جا بنویسم دوباره تو نظرات بگین، ولی چون خیلی طولانی میشه مطمئنم دوباره هم این بلاگفا جان می هنگد ، هم شما حوصله نخواهید داشت که مطلب رو کامل بخونید…
اگه هم طرفدار سریالِ اینجانب می باشید!! ما هر نصفِ شب با یک قسمت جدید در خدمت هستیم!!![]()
1) سلام
2) باور کنید ما بدقول نمی باشیم… از عصری تا حالا عکس up کردیمو همه چیزو در مورد سفرمان نوشته بودیم ،ولی تا بر دکمه ی سه نقطه ی!!! “ثبت و بازسازی وبلاگ” کلیک نمودیم، این بلاگفای فلان فلان شده!!!! error صادر نمودندو تمامیتِ دسترنج و زحمات ِ اینجانب در عرض یک چشم به هم زدن بر باد رفت و نیست و نابود شد…….![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
آن وقت هی بگویید چرا این دکتر سرحالِ ما عصبانی و دپسرده ( بخوانید depsorde! همون افسرده خودمون!!!) بید!!!! خوب اعصاب نمی ذارن واسه آدم دیگه..![]()
3) ما با بلاگفا قهر می باشیم!!!!!!!![]()
خدایا کمکم کن…
کمکم کن تو این دنیا، این دنیایی که پر از ظلم و حیله ست، تو این دنیایی که عشق و دوست داشتن، عشق به همنوع دیگه معنایی نداره…
کمکم کن راه خودم رو گم نکنم
کمکم کن …
بهم این توانایی رو بده که چشمام رو ببندم و بدی ها رو نبینم… کمکم کن با وجود این بدی ها بازم بتونم خوب باشم…
کمکم کن قلبم رو ، مثل خیلیای دیگه از دست ندم…
کمکم کن که قلبم همیشه جایگاه تو ، جایگاه زیبایی ها، عشق و مهربانی باشه…
کمکم کن…

پ ن ۱ :
زنگ خورد
ناظم صبح آمد سر صف
توی برنامه صبحگاهی رو به خورشید گفت:
باز هم دفتر مشق دیروز خط خورد
و کتاب شب پیش را
ماه
با خودش برد.
***
آی خورشید
روی این آسمان
روی تخته سیاه جهان
با گچ نور بنویس:
زیر این گنبد گرد و کور و کبود
آدمی زاد هرگز
دانش آموز خوبی نبود
عرفان نظر آهاری
پ ن ۲ : ببخشید ، قول می دهیم دیگر پست غمناک نگذاریم و آدم شویم و همان دکتر سرحالِ اسبق گردیم!!!!
پ ن ۳: حدودا ۱ ماه و ۱ هفته بود که از دیار خویش به دور بودیم، به همین دلیل از ما خبری نبید!!! در پست بعدی می گیم کجا بودیم و خاطراتش را می نویسیم!!!